با هر لبخند تو جان گرفتم و با هر گریه ی تو دلیلم برای زندگی بیشتر شد.
با قدم هایت زندگی کردم و هر بار که به زمین خوردی دلم آب شد.
لحظه ای که مرا مادر خواندی گویی عمرم از سر نوشته شد.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:4  توسط آسا
|
آنگاه که تو با چشمانه کوچکت به من نگاه کردی دانستم که ۹ ماه انتظار به شیرینی لحظه ای که تو را در آغوش کشیدم می ارزد
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:58  توسط آسا
|
گلاره جان مادرم هرگاه این دلنوشته ها را خواندی بدان تجاربی است که مادرت بارها آن ها را زندگی کرده
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:55  توسط آسا
|